تبلیغات
✿ ʝiŋ-A 's Fɑŋ¢luß ✿ - My Diaries : 3
مگـﮧ داشـتن یـﮧ رویــا گنـاهـﮧ ؟!

My Diaries : 3

چهارشنبه 14 آبان 1393 07:38 ب.ظ

دُخمـل کـاوایـﮯ ـ:) Kiʍ ʝiŋɑ
مـوضـوع آپ:) Diaries ،



سلآمی دوباره من اومدم خاطرات این چند روزی که نبودمو بنویسم ..

می دونین خاطره نوشتن خیلی حس خوبیه .. من از فـراموش کردن خاطرات می ترسم ..

بعـد ها یه جـوری میشه که میام وب خودم و خاطراتمو میخونم و بعضیاش واسم تازگی داره

بعضی تیکه هاش آدم میگه: وای آره این اتفاق افتاد یادم رفته بود !!

مثل همون حسی که من موقع خوندن خاطراتم توی وب فروزن گرلم پیدا میکنم ..

خب بگذریم ، تا حالا حس کردین که زیادی خوبی به یکی میکنین و حتی خوبی که به طرف کردین

بی فایده بوده؟ یعنی یه جوریه که فقط خودتون و خدا میفهمین که چه

کاری کردین ... اون طرفی که بهش محبت کردین نمیفهمه !!

یعنی یه محبت بی فایده به کسی که قدرتونو نمیدونه ... آخرشم این محبت

هیچی نداره جز اینکه به خودتون صدمه بخوره!!

من همچین احساسی رو دارم!

مثلا من کلاس دوم راهنمایی که بودم اول سال موقع کلاس بندی جدا از

دوستام افتادم و تنها افتادم اون یکی کلاس!! ( اسم دوستام اونموقع نگین و

فرناز بودن ) اونموقع مامان فرناز به مامان من گفته بود که انقدر دخترتو لوس نکنو

ولش کنو از این حرفا .... بعد به خاطر اینکه مامان من و مامان نگین زیاد اومدن مدرسه

و از ناظم اینا خواستن که من بیفتم توی اون کلاس ، ناظم اینا فکر کردن فقط منو

نگین با هم دوستیم . بعد به نگین گفتن تو برو توی کلاس ژینا ... یعنی فرناز تنها میشد اینجوری :|

حالا خود فرنازم گریه اش در اومده بود!! درسته نگین خودشم دلش واسه

فرناز سوخت و دیگه همون کلاس موند ولی منم برگشتم گفتم حاضر نیستم فرنازو

به خاطر خودم تنها کنم همون مثل قبل باشه بهتره!!

ولی اینا هیچ وقت به این کار من توجه نکردن ، اینکه اگه خودشون بودن

مثلا اگه همین فرناز جای من بود با لوس بازیاش نگینو خر میکرد که بیاد کلاس اون!

تازه جالب اینجاست مامان فرناز گریه های منو مسخره کرده بود ، دختر خودش

تازه بدتر از من گریه میکرد!!! گریه های اونم که دیگه قشنگ ضایع بود که داره از ته دل

گریه میکنه یا مصنوعین!!! قشنگ میشه فهمید ....از قصد میخواست من و نگینو پشیمون کنه!

یا اینکه یادتونه گفتم یه دختره هستش تو مدرسمون خوشم میاد باهاش آشنا شم

اسمش نیوشاس؟ امروز که چهارشنبه بود توی کلاس ما فقط 8 نفرمون اومده بودیم

و نیوشا رو به زور آورده بودن مدرسه و اینم 2 زنگ داشت گریه میکرد..

منم دوست نداشتم گریشو ببینم و میدونستم که چ حس بدیه و وقتی آدم افسردس

دلش میخواد دیگران بخندوننش ، نشستم سر زنگ زبان سر کلاس سوتیا و

ماجراهای خنده دار خودمو واسه کل کلاس تعریف کردم و غیر مستقیم هواسم به اونم

بود که بخنده .... ولی مطمئنم این خوبی عظیم را هیچ کس به جز خودمو

خدا نفهمید !!!

یا اصلا وقتایی که مامانم حالش بد باشه و سعی کنم هواسشو پرت کنم

یا بخندونمش ، اینا رو حتی مامان خودمم نمیفهمه .....

خب بگذریم ، همین نیوشا که خیلی دوس داشتم باهاشون صمیمی تر بشم

امروز بهش نزدیک تر شدم ، از خودش خوشم میاد ، ولی رفتم توی لاینش ،

فهمیدم عجب جلفیه !!

یه عکس از خودش گذاشته بود که اصلا مناسب یه دختر 15 ساله نبود ..

هزار تا پسرم توی لاینش بود !! دختراش انگشت شمار بودن!

چقدر بده به یکی دل ببندی بعد متوجه بشی که اون کسی که فکرشو میکردی نیست!!!!

وای من دیگه فیلم ترسناک نگاه نمیکنم !

از وقتی فیلم آنابلو دیدم توهم زده شدم!

بعد تازه بعد از دیدن فیلم آنابل رفتم یه وبلاگ پیدا کردم راجع به همین چیزای ترسناک.

دیگه تمام مطالبشو نشستم خوندم و الانم هنوز سکته توی وجودمه!

میدونین برون فکنی چیه؟ یه چیزیه که خیلی خوشم اومده ازش!

یه کاریه که با اون روحتو از بدنت جدا میکنی ، میتونی بری توی خواب

دیگران یا هر جایی که بخوای رو بگردی!!

خیلی دوس دارم انجامش بدم ولی میدونم که نمیشه !

هم میترسم ، هم خطرناکه! یهو رفتیو روحت برنگشت چی؟

ولی اگه این کارو بکنم اول میرم توی خواب عشقم V یا همون ته هیونگ!

بهش میگم : یه دختر خوب ایرانی منتظرته ... برو ایران و اون دخترو پیدا کن ..

اگه نری بهترین دختر دنیا رو از دست میدی!!

بعدشم میرم کل کره رو گشت میزنم!

خخخ یه بار خواب دیدم رفتم خارج نمیدونم کجا دارم توی خیابوناش راه میرم خیلی

خوب و واضح بود ... حال کردم!!

امروزم فکر کنم خود به خود این برون فکنی انجام شد! میدونین آخه

من ساعتمو روی ساعت 4 صبح کوک کرده بودم که پاشم یه چیزیو

دانلود کنم ، بعد نتم قاطی کرده بود مجبور شم دوباره بخوابم و ساعتمو روی 5 کوک کردم.

حالا دوباره که خوابیدم انگار 10 دقیقه بعدشم دوباره پاشدم نشستم پشت اینترنت

بازم نتم قطع بود بعد یهو از خواب بیدار شدم! اونم خیلی جالب بود ...

کلا بعضی مواقع که خواب نت و کامپیوترو میبینم فکر میکنم واقعیه!

اون زمانا که خیلی معتاد نت بودم خواب میدیدم که توی وبلاگمم

و دوستام واسم کامنت گذاشتن و منم دارم جواب میدم.. بعد یهو پا میشدم میدیدم

دستم روی هواست دارم روی هوا تایپ میکنم!

بچه ها راستی نظر سنجیمو تغییر دادم یخورده دوباره راجع به رشته اس ..

یه سری گزینه های دیگه به علایقم اضافه شده .. میخوام ببینم

کدوم بیشتر رای میاره ها !

یکی از دوستای مدرسمم اسمش یاسمنه که به وبمم میاد و مطالبمو میخونه،

اون دوستمو خیلی دوست میدارم! چون که هم دختر سالمیه ،

هم اخلاقش خوبه، هم بزرگتر از سنش نیست .. هم رفتاراش اونجوری نیست

که به آدم صدمه ای بزنه و ناراحتش کنه.. امیدوارم منم واسه ی اون اینجوری باشم !

خب دیگه تومار نوشتم!

وای این داستانه که در حال نوشتنشم چقدر طولانیه!!! توی قسمت اولش

حتی به اونجایی نمیرسم که دختره رو توی دریا توصیف کنه!

ولی خب امیدوارم خوب باشه ...

وای یه سریال کره ای دارم میبینم اسمش تیرانداز چوسان !! فوق العادست!

لی جونکی کارش 20 ! شاید بعضیا از این سبک فیلما بدشون بیاد ولی من

کلا عاشق سریالای لی جونکیم ... خیلی خاصن ... اگه طرفدار سریالای آبکی

و لوس 12 ، 13 ساله میگردین یا همش دنبال سریالای رمانتیک و بی مفهومی مثل

پسران فراتر از گل و توزیبایی ( نمیگم زشتن ولی خب از این سریالای

قوی نبودن ! شاید همه پسند تر باشن ولی خب سریالایی که من میگم

خیلی قشنگ ترن ) میگردین ، این سریالای لی جونکی شاید به سلیقتون نخوره!

ولی اگه دنبال سریالایی میگردین که تنوع داستان داشته باشن و

شما رو هی بکشونن و از این سریالایی باشن که نتونین آخرشو حدس بزنین

و موقع دیدن سریال هی قلبتون بزنه ، سریالای لی جونکی که من از سریالاش

دو هفته ، تیرانداز چوسان و دختر من رو دیدم بهتون معرفی میکنم!

دو هفته که بهترین سریال عمرمه! داستانشم اینه :

لی جونکی که یه مرد بی هدف و ترسو و خوش گذرونه بعد از 8 سال

عشق اولشو میبینه که بچه دار شده که این بچه هم از خود لی جونکیه ولی

وقتی 8 سال پیش جونکی فهمیده بود این دختره بارداره بهش گفته بود

سقطش کن و ولش کرده بود ( داستان طولانی داره ، از قصد اینا رو نگفته بوده )

بعد از 8 سال این دختره اومده بود پیش جونکی و بچشو هم سقط نکرده بود

و الانم دخترش 8 سالش شده و سرطان مغز استخوان داره که هیچکس

نتونسته بود بهش اهدا کنه ولی جونکی آزمایش میده و میفهمن که اون میتونه

مغز استخوانو به دخترش اهدا کنه و 2 هفته ی دیگه جراحی داره ..

حالا توی همین 2 هفته ، واسه ی جونکی پاپوش درست میکنن که به جای

یکی دیگه بره زندان و در هر صورت جونش در خطره و نباید تا 2 هفته ی بعد

جونشو در خطر بندازه چون اگه نتونه اهدا کنه دخترشم میمیره و....

خلاصه از زندانم فرار میکنه و خیلیییی اتفاقات هیجانی و پلیسی رخ میده

که باید حتما دیدش ...

تیر انداز چوسان که در حال دیدنشم موضوعش اینه :

در قرن 19 ، سلسله ی چوسان هنوز شمشیر به دستن و سعی در

دستگیر کردن تفنگ دار ها دارن ... لی جونکی که عاشق یه دختر پژوهشگر میشه،

باباش توسط تفنگ دارا میمیره و به باباش اتهام میزنن که قبل از مرگش به شاه

خیانت میکرده و بچه هاشم باید مجازات بشن و جونکی رو باید سر ببرن..

لی جونکی میخواد فرار کنه که

بازم تفنگ دارا بهش تیر میزنن و همه فکر میکنن لی جونکی مُرده .. حتی اون

دختر پژوهشگره که عاشق هم بودن ... بعد از 3 سال که خود لی جونکی هم

تیر اندازی رو یاد گرفته در اسم و شخصیت جدیدی دوباره میاد و قصد داره که

از قاتل باباش انتقام بگیره و....

اینم خیلی هیجانیه .... دوسش دارم امیدوارم تا آخر همینجور بمونه !!

راستی یاسمن الان بهم توی وایبر گفت این خاطره رو هم بنویسم!

گفتم سر زنگ زبان داشتم خاطرات و سوتی های خنده دارمو تعریف میکردم،

داشتم این قضیه رو تعریف میکردم :

وقتی من 5 سالم بود ، رفته بودم توی حیاط چشمم خوردش به دوچرخم ..

بعد اون قلمبه ی پشت دوچرخمو دیدم و تحریک شدم با خودم گفتم :

بزار کلمو بکوبونم به این دوچرخه ببینم چه اتفاقی میفته !

بعد ما هم مثل این خرا کلمونو کوبوندیم و مشاهده کردیم که پدیده ی

خون آمدن از سر داره رخ میده !!!

خانوم زبانمون 1 دقیقه همینجوری داره ماست منو نگاه میکنه ،

بعد یهو که فهمید ماجراش چیه زد زیر خنده اصلا همه شوک شدیم!!

مثل این عزادارا که دستشونو میکوبونن به پاشون اینم مثل این کسایی

که جنون بهشون دست داده داشت خودزنی میکرد از خنده!

من خودمم انقدر شوک شدم گفتم وا انقدر خنده داشت!

خب دیگه Just4yasi اینم گفتیم بچه یه وقت بی خوابی نگیره شب !

خب دیگه منم مثل این کسایی که کمبود حرف دارن چسبیدم به این کیبورد جدا نمیشم !!

خب دیگه نظر یادتون نره ! بای عشقام !








نـظـرآﮮ کـاوایـﮯ:) به پست ثابت نظر بده ( اولین پست )
دستـكـآرﮮ:) چهارشنبه 14 آبان 1393 09:01 ب.ظ