تبلیغات
✿ ʝiŋ-A 's Fɑŋ¢luß ✿ - My Diaries : 1
مگـﮧ داشـتن یـﮧ رویــا گنـاهـﮧ ؟!

My Diaries : 1

شنبه 3 آبان 1393 09:48 ب.ظ

دُخمـل کـاوایـﮯ ـ:) Kiʍ ʝiŋɑ
مـوضـوع آپ:) Diaries ،




خب دوستان من برگشتم به نت . دلم واستون خیلی تنگ شده بود.

چند وقـتی بود اصلا شـرایط خوبی نداشتم ، افـسردگی شدید گرفته بودم ، امیدوارم خدا

هیـچ وقت اون حالو دوبـاره بـه من و دیگـران نده که واقعـا افتضـاح بـود .

کلا اول دبیـرستان واقعا واسه ی من گنده !!

می دونین من نمونه دولتی قبول شدم که کاش نمی شدم .

بعدشم دیگه گفتیم حیفه این مدرسه نریم و به زور رفتیم اون مدرسه .

20 روز گذشت واقعا مدرسه ی استرس زایی بود ، معلماش درسته عالی بودن ولی

برای آدمی خوبه که استرسی نیست و همچنین پشتکار داره و از سختی ها نمی ترسه!

ولی من یه خصوصیت بد دارم که هرچی سخت میشه ترجیح میدم ولش کنم ، همچنین

اعتماد بنفسمم واقعا پایینه ، خودمم میدونم که توی اون مدرسه از خیلیای دیگه

بالاتر بودم ولی همش تلقین میکردم که من بدترین اینجا شدم !!!

خلاصه یه روز در میون میومدم خونه گریه میکردم و استرس درسای فردا رو داشتم !

دیگه خود بابام بهم گفت که من راضی نیستم تو روحیتو به خاطر اینجا

خراب کنی و تصمیم گرفتیم که برگردیم به مدرسه ی عادی ( غیر دولتی )

حالا که برگشتم اونجا چون به نمونه دولتی عادت کرده بودم ، واسم

عادت کردن به اینجا سخت شد ، هنوزم قبول دارم که معلمای نمونه بهتر از اینجان

ولی خب اگه اونجا میموندم روحیم تا آخر همونجور میموند .. خب دیگه دارم

تلاش میکنم به همین جا عادت کنم ..... چهارشنبه هم با مدرسه رفتیم اردو

شمـال ، جاتون خالی خوش گذشت ..

یه خورده اونجا عکاسی اینا کردم که توی پست بعدیم که احتمالا فرداست میزارمش!

از رشته ی تجربی متنفر شدم!!! قبلا میخواستم برم تجربی ولی الان میگم عمرا!

فکر کنم استعدادم توی ریاضی بهتر از تجربی باشه :|

ولی در کل فکر میکنم سال بعد برم هنرستان !! ولی کلا توی انتخاب رشته

موندم!! بین گرافیک و معماری و کامپیوتر!

توی نظر سنجی وبم شرکت کنین!

توی شمال همش مزاحم تلفنی میشدیم!! زنگ زدیم یارو میگیم شما برنده ی

یک دستگاه خودرو شدید برای دریافت آن به سایت شتر در خواب

بیند پنبه دانه مراجعه فرمایید.

زنگ زدیم یه یاروی دیگه میگیم از بیمارستان میلاد تماس میگیرم

شماره ی شما در کیف یه خانمی پیدا شده که الان بیمارستانن.

یارو هم جواب داد بیمارستان میلاد کجا بود! خخخ راستم میگه از کی تا حالا

بیمارستان میلاد با موبایل زنگ زده ؟

به بقیه هم زنگ میزدیم میگفتیم : ببینم خوشحالی زندگی یکیو به هم زدی؟

خواهر من الان روی تخت بیمارستانه! به خاطر توی احمق خودکشی کرده!

خلاصه ... همش از این حرفا میزدیم!

کلا توی این 3 روز مسافرتمون به هزار تا شماره زنگ زدیم!! حالا اونموقع

هیچ کس بر نمی داشت یا خاموش بودن یا پاسخگو نبودن ،

حالا از دیشب که برگشتم ، همشون دارن یا زنگ میزنن یا اس میدن :

زنگ زده بودی؟

دیشب توی راه برگشت ، من و سحر اُسکل کیمیا ، شکیبا و یاسمن شده بودیم!!

من و سحر کنار هم نشسته بودیم در حال مزاحم تلفنی و این چیزا .

شکیبا و یاسمن هم به ما اس میدادن ( ما شمارشونو نداشتیم )

خودشونو به عنوان کسایی که ما میشناسیم معرفی کردن و حسابی

سکتمون دادن آخرش من یهو گوشیو از شکیبا گرفتم دیدم اینه!!

حیف 2 تومن شارژی که صرف اس ام اس دادن به اینا شد !

مثلا رفتیم شماره ی شکیبا رو ( اونموقع اس داده بود که یه پسریه به اسم سامان)

سیو کرده بودیم که توی لاین پیداش کنیم ، دیدیم عکس کاورش شکیباست!!

بعد شکیبا هم خونسرد داشت میخندید! ما هم با دهن باز میگفتیم:

یا علی عکس شکیبا پخش شد!!

و یه چند مورد خصوصیه دیگه اتفاق افتاد که فقط به خودم مربوطه !

من و یاسمن توی اتوبوس همش ام وی های کره ای نگاه میکردیم ،

یه چند نفر هستن توی مدرسمون واقعا ازشون متنفرم!!! خیلی پرروئن!

من و یاسمن آروم داریم ام وی کره ای نگاه میکنیم اینا غر میزنن که

بسه دیگه حالمون بهم خورد!! یا چمیدونم دیگه بچه ی 5 ساله هم از اینا

نمی بینه!! نمیدونم واقعا چ ربطی داشت!! ما که کارتون نمیدیدیم!!

اصلا اونا اگه حالشون بهم خورد از دیدن اینا خودشون نگاه نکنن ..

به ما چه واقعا!! اه اه ... مسخره های پررو !

راستی بچه ها محرمو بهتون تسلیت میگم!!!

میخوام داستان بنویسم!!

+ توی کامنتا بگین رشتتون چیه یا میخواین چی بخونین؟

+ بگین که میخواین چ کاره بشین؟

+ حتما توی نظر سنجی شرکت کنین ، واسم مهمه!

BYE





نـظـرآﮮ کـاوایـﮯ:) به پست ثابت نظر بده ( اولین پست )
دستـكـآرﮮ:) چهارشنبه 14 آبان 1393 07:47 ب.ظ