تبلیغات
✿ ʝiŋ-A 's Fɑŋ¢luß ✿
مگـﮧ داشـتن یـﮧ رویــا گنـاهـﮧ ؟!

هک شدی کسکش

دوشنبه 20 بهمن 1393 06:28 ب.ظ

دُخمـل کـاوایـﮯ ـ:) Kiʍ ʝiŋɑ
جینا جنده وبلاگتو هک کردم تا واسه من شاخ بازی در نیاری پتیاره

ملکوت





نـظـرآﮮ کـاوایـﮯ:) نظرات
دستـكـآرﮮ:) دوشنبه 20 بهمن 1393 06:32 ب.ظ

برون فکنی ( خروج روح )

پنجشنبه 15 آبان 1393 01:38 ب.ظ

دُخمـل کـاوایـﮯ ـ:) Kiʍ ʝiŋɑ
مـوضـوع آپ:) Other Posts ،



اگه میخواین راجع به برون فکنی بدونین و آموزش برون فکنی رو بخونین

برین به ادامه مطلب .. نظر یادتون نره ها .. نظرات هر پستو باز کردم!

منبع : http://thesatanism1.blogfa.com

ادامه مطلب

نـظـرآﮮ کـاوایـﮯ:) نظرات
تـگ:) برون فکنی ، خروج روح ،
دستـكـآرﮮ:) پنجشنبه 15 آبان 1393 01:49 ب.ظ

My Diaries : 3

چهارشنبه 14 آبان 1393 06:38 ب.ظ

دُخمـل کـاوایـﮯ ـ:) Kiʍ ʝiŋɑ
مـوضـوع آپ:) Diaries ،



سلآمی دوباره من اومدم خاطرات این چند روزی که نبودمو بنویسم ..

می دونین خاطره نوشتن خیلی حس خوبیه .. من از فـراموش کردن خاطرات می ترسم ..

بعـد ها یه جـوری میشه که میام وب خودم و خاطراتمو میخونم و بعضیاش واسم تازگی داره

بعضی تیکه هاش آدم میگه: وای آره این اتفاق افتاد یادم رفته بود !!

مثل همون حسی که من موقع خوندن خاطراتم توی وب فروزن گرلم پیدا میکنم ..

خب بگذریم ، تا حالا حس کردین که زیادی خوبی به یکی میکنین و حتی خوبی که به طرف کردین

بی فایده بوده؟ یعنی یه جوریه که فقط خودتون و خدا میفهمین که چه

کاری کردین ... اون طرفی که بهش محبت کردین نمیفهمه !!

یعنی یه محبت بی فایده به کسی که قدرتونو نمیدونه ... آخرشم این محبت

هیچی نداره جز اینکه به خودتون صدمه بخوره!!

من همچین احساسی رو دارم!

مثلا من کلاس دوم راهنمایی که بودم اول سال موقع کلاس بندی جدا از

دوستام افتادم و تنها افتادم اون یکی کلاس!! ( اسم دوستام اونموقع نگین و

فرناز بودن ) اونموقع مامان فرناز به مامان من گفته بود که انقدر دخترتو لوس نکنو

ولش کنو از این حرفا .... بعد به خاطر اینکه مامان من و مامان نگین زیاد اومدن مدرسه

و از ناظم اینا خواستن که من بیفتم توی اون کلاس ، ناظم اینا فکر کردن فقط منو

نگین با هم دوستیم . بعد به نگین گفتن تو برو توی کلاس ژینا ... یعنی فرناز تنها میشد اینجوری :|

حالا خود فرنازم گریه اش در اومده بود!! درسته نگین خودشم دلش واسه

فرناز سوخت و دیگه همون کلاس موند ولی منم برگشتم گفتم حاضر نیستم فرنازو

به خاطر خودم تنها کنم همون مثل قبل باشه بهتره!!

ولی اینا هیچ وقت به این کار من توجه نکردن ، اینکه اگه خودشون بودن

مثلا اگه همین فرناز جای من بود با لوس بازیاش نگینو خر میکرد که بیاد کلاس اون!

تازه جالب اینجاست مامان فرناز گریه های منو مسخره کرده بود ، دختر خودش

تازه بدتر از من گریه میکرد!!! گریه های اونم که دیگه قشنگ ضایع بود که داره از ته دل

گریه میکنه یا مصنوعین!!! قشنگ میشه فهمید ....از قصد میخواست من و نگینو پشیمون کنه!

یا اینکه یادتونه گفتم یه دختره هستش تو مدرسمون خوشم میاد باهاش آشنا شم

اسمش نیوشاس؟ امروز که چهارشنبه بود توی کلاس ما فقط 8 نفرمون اومده بودیم

و نیوشا رو به زور آورده بودن مدرسه و اینم 2 زنگ داشت گریه میکرد..

منم دوست نداشتم گریشو ببینم و میدونستم که چ حس بدیه و وقتی آدم افسردس

دلش میخواد دیگران بخندوننش ، نشستم سر زنگ زبان سر کلاس سوتیا و

ماجراهای خنده دار خودمو واسه کل کلاس تعریف کردم و غیر مستقیم هواسم به اونم

بود که بخنده .... ولی مطمئنم این خوبی عظیم را هیچ کس به جز خودمو

خدا نفهمید !!!

یا اصلا وقتایی که مامانم حالش بد باشه و سعی کنم هواسشو پرت کنم

یا بخندونمش ، اینا رو حتی مامان خودمم نمیفهمه .....

خب بگذریم ، همین نیوشا که خیلی دوس داشتم باهاشون صمیمی تر بشم

امروز بهش نزدیک تر شدم ، از خودش خوشم میاد ، ولی رفتم توی لاینش ،

فهمیدم عجب جلفیه !!

یه عکس از خودش گذاشته بود که اصلا مناسب یه دختر 15 ساله نبود ..

هزار تا پسرم توی لاینش بود !! دختراش انگشت شمار بودن!

چقدر بده به یکی دل ببندی بعد متوجه بشی که اون کسی که فکرشو میکردی نیست!!!!

وای من دیگه فیلم ترسناک نگاه نمیکنم !

از وقتی فیلم آنابلو دیدم توهم زده شدم!

بعد تازه بعد از دیدن فیلم آنابل رفتم یه وبلاگ پیدا کردم راجع به همین چیزای ترسناک.

دیگه تمام مطالبشو نشستم خوندم و الانم هنوز سکته توی وجودمه!

میدونین برون فکنی چیه؟ یه چیزیه که خیلی خوشم اومده ازش!

یه کاریه که با اون روحتو از بدنت جدا میکنی ، میتونی بری توی خواب

دیگران یا هر جایی که بخوای رو بگردی!!

خیلی دوس دارم انجامش بدم ولی میدونم که نمیشه !

هم میترسم ، هم خطرناکه! یهو رفتیو روحت برنگشت چی؟

ولی اگه این کارو بکنم اول میرم توی خواب عشقم V یا همون ته هیونگ!

بهش میگم : یه دختر خوب ایرانی منتظرته ... برو ایران و اون دخترو پیدا کن ..

اگه نری بهترین دختر دنیا رو از دست میدی!!

بعدشم میرم کل کره رو گشت میزنم!

خخخ یه بار خواب دیدم رفتم خارج نمیدونم کجا دارم توی خیابوناش راه میرم خیلی

خوب و واضح بود ... حال کردم!!

امروزم فکر کنم خود به خود این برون فکنی انجام شد! میدونین آخه

من ساعتمو روی ساعت 4 صبح کوک کرده بودم که پاشم یه چیزیو

دانلود کنم ، بعد نتم قاطی کرده بود مجبور شم دوباره بخوابم و ساعتمو روی 5 کوک کردم.

حالا دوباره که خوابیدم انگار 10 دقیقه بعدشم دوباره پاشدم نشستم پشت اینترنت

بازم نتم قطع بود بعد یهو از خواب بیدار شدم! اونم خیلی جالب بود ...

کلا بعضی مواقع که خواب نت و کامپیوترو میبینم فکر میکنم واقعیه!

اون زمانا که خیلی معتاد نت بودم خواب میدیدم که توی وبلاگمم

و دوستام واسم کامنت گذاشتن و منم دارم جواب میدم.. بعد یهو پا میشدم میدیدم

دستم روی هواست دارم روی هوا تایپ میکنم!

بچه ها راستی نظر سنجیمو تغییر دادم یخورده دوباره راجع به رشته اس ..

یه سری گزینه های دیگه به علایقم اضافه شده .. میخوام ببینم

کدوم بیشتر رای میاره ها !

یکی از دوستای مدرسمم اسمش یاسمنه که به وبمم میاد و مطالبمو میخونه،

اون دوستمو خیلی دوست میدارم! چون که هم دختر سالمیه ،

هم اخلاقش خوبه، هم بزرگتر از سنش نیست .. هم رفتاراش اونجوری نیست

که به آدم صدمه ای بزنه و ناراحتش کنه.. امیدوارم منم واسه ی اون اینجوری باشم !

خب دیگه تومار نوشتم!

وای این داستانه که در حال نوشتنشم چقدر طولانیه!!! توی قسمت اولش

حتی به اونجایی نمیرسم که دختره رو توی دریا توصیف کنه!

ولی خب امیدوارم خوب باشه ...

وای یه سریال کره ای دارم میبینم اسمش تیرانداز چوسان !! فوق العادست!

لی جونکی کارش 20 ! شاید بعضیا از این سبک فیلما بدشون بیاد ولی من

کلا عاشق سریالای لی جونکیم ... خیلی خاصن ... اگه طرفدار سریالای آبکی

و لوس 12 ، 13 ساله میگردین یا همش دنبال سریالای رمانتیک و بی مفهومی مثل

پسران فراتر از گل و توزیبایی ( نمیگم زشتن ولی خب از این سریالای

قوی نبودن ! شاید همه پسند تر باشن ولی خب سریالایی که من میگم

خیلی قشنگ ترن ) میگردین ، این سریالای لی جونکی شاید به سلیقتون نخوره!

ولی اگه دنبال سریالایی میگردین که تنوع داستان داشته باشن و

شما رو هی بکشونن و از این سریالایی باشن که نتونین آخرشو حدس بزنین

و موقع دیدن سریال هی قلبتون بزنه ، سریالای لی جونکی که من از سریالاش

دو هفته ، تیرانداز چوسان و دختر من رو دیدم بهتون معرفی میکنم!

دو هفته که بهترین سریال عمرمه! داستانشم اینه :

لی جونکی که یه مرد بی هدف و ترسو و خوش گذرونه بعد از 8 سال

عشق اولشو میبینه که بچه دار شده که این بچه هم از خود لی جونکیه ولی

وقتی 8 سال پیش جونکی فهمیده بود این دختره بارداره بهش گفته بود

سقطش کن و ولش کرده بود ( داستان طولانی داره ، از قصد اینا رو نگفته بوده )

بعد از 8 سال این دختره اومده بود پیش جونکی و بچشو هم سقط نکرده بود

و الانم دخترش 8 سالش شده و سرطان مغز استخوان داره که هیچکس

نتونسته بود بهش اهدا کنه ولی جونکی آزمایش میده و میفهمن که اون میتونه

مغز استخوانو به دخترش اهدا کنه و 2 هفته ی دیگه جراحی داره ..

حالا توی همین 2 هفته ، واسه ی جونکی پاپوش درست میکنن که به جای

یکی دیگه بره زندان و در هر صورت جونش در خطره و نباید تا 2 هفته ی بعد

جونشو در خطر بندازه چون اگه نتونه اهدا کنه دخترشم میمیره و....

خلاصه از زندانم فرار میکنه و خیلیییی اتفاقات هیجانی و پلیسی رخ میده

که باید حتما دیدش ...

تیر انداز چوسان که در حال دیدنشم موضوعش اینه :

در قرن 19 ، سلسله ی چوسان هنوز شمشیر به دستن و سعی در

دستگیر کردن تفنگ دار ها دارن ... لی جونکی که عاشق یه دختر پژوهشگر میشه،

باباش توسط تفنگ دارا میمیره و به باباش اتهام میزنن که قبل از مرگش به شاه

خیانت میکرده و بچه هاشم باید مجازات بشن و جونکی رو باید سر ببرن..

لی جونکی میخواد فرار کنه که

بازم تفنگ دارا بهش تیر میزنن و همه فکر میکنن لی جونکی مُرده .. حتی اون

دختر پژوهشگره که عاشق هم بودن ... بعد از 3 سال که خود لی جونکی هم

تیر اندازی رو یاد گرفته در اسم و شخصیت جدیدی دوباره میاد و قصد داره که

از قاتل باباش انتقام بگیره و....

اینم خیلی هیجانیه .... دوسش دارم امیدوارم تا آخر همینجور بمونه !!

راستی یاسمن الان بهم توی وایبر گفت این خاطره رو هم بنویسم!

گفتم سر زنگ زبان داشتم خاطرات و سوتی های خنده دارمو تعریف میکردم،

داشتم این قضیه رو تعریف میکردم :

وقتی من 5 سالم بود ، رفته بودم توی حیاط چشمم خوردش به دوچرخم ..

بعد اون قلمبه ی پشت دوچرخمو دیدم و تحریک شدم با خودم گفتم :

بزار کلمو بکوبونم به این دوچرخه ببینم چه اتفاقی میفته !

بعد ما هم مثل این خرا کلمونو کوبوندیم و مشاهده کردیم که پدیده ی

خون آمدن از سر داره رخ میده !!!

خانوم زبانمون 1 دقیقه همینجوری داره ماست منو نگاه میکنه ،

بعد یهو که فهمید ماجراش چیه زد زیر خنده اصلا همه شوک شدیم!!

مثل این عزادارا که دستشونو میکوبونن به پاشون اینم مثل این کسایی

که جنون بهشون دست داده داشت خودزنی میکرد از خنده!

من خودمم انقدر شوک شدم گفتم وا انقدر خنده داشت!

خب دیگه Just4yasi اینم گفتیم بچه یه وقت بی خوابی نگیره شب !

خب دیگه منم مثل این کسایی که کمبود حرف دارن چسبیدم به این کیبورد جدا نمیشم !!

خب دیگه نظر یادتون نره ! بای عشقام !








نـظـرآﮮ کـاوایـﮯ:) به پست ثابت نظر بده ( اولین پست )
دستـكـآرﮮ:) چهارشنبه 14 آبان 1393 08:01 ب.ظ

My Diaries : 2

دوشنبه 5 آبان 1393 08:56 ب.ظ

دُخمـل کـاوایـﮯ ـ:) Kiʍ ʝiŋɑ
مـوضـوع آپ:) Diaries ،



سلام دوستای عزیزم!! وای چ هفته ی مسخره ای !! همش درس داریم!

کلا این مدرسه فقط بلده امتحان بگیره !

ببخشید عکسای شمالمو نگذاشتم ، آخه هنوز عکسارو وارد کامپیوترم نکردم

وای چند روزه دستم خیلی درد میکنه ... ما هم که از 365 روز سال 300 روزشو مریضیم

و بیماری های مختلف میگیرتمون !!!

در حال نوشتن داستانم ، وقتی حداقل 2،3 قسمت نوشتم شروع میکنم میزارمش تو وب!

فکر میکنم باحال شه ، داستانم میکسی از داستان پری دریایی + تایتانیکه

تصمیمو واس انتخاب رشته گرفتم ، فکر میکنم معماری رو انتخاب کنم!

ولی هنوزم به انیمیشن علاقه دارم ، الان بین معماری و انیمیشن موندم

ولی فکر میکنم آینده ی معماری تضمین شده تره ..

دلم یه کارتونی فیلمی سریالی چیزی میخواد

مشکل اینجاست که کارتون جدید دیگه نیومده زیاد ، فیلم خارجی هم نمیدونم چی دان کنم،

سریال کره ای هم که دیگه من همه ی سریالای قشنگ و معروفو دیدم تقریبا !!!

دیگه نمیدونم چی مونده واسه دیدن! نمیخوام در حال پخش باشه !

خلاصه داریم توی فیلم دیدن هم سخت پسند میشیم

توی مدرسمون یه دختره هستش یعنی کپی کپی Qri عضو T-ara

وقتی این دختره رو میبینم دلم واسه ی Qri تنگ میشه

کلا 2 تا دختر هستن توی مدرسمون یکی اسمش نیوشائه ( همینی که

شبیه Qri هست ) اون یکی هم پریسا ،

یه احساس خاصی نسبت بهشون دارم! احساس میکنم مثل خودمن ...

ولی چون من فقط 1 هفتس که اومدم این مدرسه و شناختی نسبت بهشون ندارم

و اونا کلی دورتر از من میشینن ، دلم میخواد بیشتر بشناسمشون ...

ولی در کل نمیدونم چرا بچه های دبیرستانمون توی دلم نمیشینن..

تک و توک توشون پیدا میشه که ازشون خوشم بیاد یا قابل تحمل باشن

ولی همین دختره که اسمش پریسائه و ازش خوشم میاد و یه احساس

خاصی نسبت بهش دارم وقتی رفته بودیم باشگاه یهو خیره شد به من 2 ساعت تمام

یه جوری خیره شده بود که هم دوست من گفت این دختره چشمش در آد !

هم دوست اون یعنی نیوشا گفت : پریسا چی شده؟!!

نمیدونم چرا اونجور نگام کرد واقعا جزو اشتغالات ذهنی فکری من شده

آیا از اون طرز نگاه کردنش منظور داشت؟

البته این 2 تا دخترا که ازشون خوشم اومده زیادم درست حسابی نیستنا

هم یخورده پرروئن هم فکر میکنم منفی باشن .. ولی بازم

نمیدونم چرا این احساس خاصو دارم!

خب بروبچ ، منتظر داستانم باشین ، نظر یادتون نره ، بای


BYE




نـظـرآﮮ کـاوایـﮯ:) به پست ثابت نظر بده ( اولین پست )
دستـكـآرﮮ:) چهارشنبه 14 آبان 1393 06:39 ب.ظ

My Diaries : 1

شنبه 3 آبان 1393 08:48 ب.ظ

دُخمـل کـاوایـﮯ ـ:) Kiʍ ʝiŋɑ
مـوضـوع آپ:) Diaries ،




خب دوستان من برگشتم به نت . دلم واستون خیلی تنگ شده بود.

چند وقـتی بود اصلا شـرایط خوبی نداشتم ، افـسردگی شدید گرفته بودم ، امیدوارم خدا

هیـچ وقت اون حالو دوبـاره بـه من و دیگـران نده که واقعـا افتضـاح بـود .

کلا اول دبیـرستان واقعا واسه ی من گنده !!

می دونین من نمونه دولتی قبول شدم که کاش نمی شدم .

بعدشم دیگه گفتیم حیفه این مدرسه نریم و به زور رفتیم اون مدرسه .

20 روز گذشت واقعا مدرسه ی استرس زایی بود ، معلماش درسته عالی بودن ولی

برای آدمی خوبه که استرسی نیست و همچنین پشتکار داره و از سختی ها نمی ترسه!

ولی من یه خصوصیت بد دارم که هرچی سخت میشه ترجیح میدم ولش کنم ، همچنین

اعتماد بنفسمم واقعا پایینه ، خودمم میدونم که توی اون مدرسه از خیلیای دیگه

بالاتر بودم ولی همش تلقین میکردم که من بدترین اینجا شدم !!!

خلاصه یه روز در میون میومدم خونه گریه میکردم و استرس درسای فردا رو داشتم !

دیگه خود بابام بهم گفت که من راضی نیستم تو روحیتو به خاطر اینجا

خراب کنی و تصمیم گرفتیم که برگردیم به مدرسه ی عادی ( غیر دولتی )

حالا که برگشتم اونجا چون به نمونه دولتی عادت کرده بودم ، واسم

عادت کردن به اینجا سخت شد ، هنوزم قبول دارم که معلمای نمونه بهتر از اینجان

ولی خب اگه اونجا میموندم روحیم تا آخر همونجور میموند .. خب دیگه دارم

تلاش میکنم به همین جا عادت کنم ..... چهارشنبه هم با مدرسه رفتیم اردو

شمـال ، جاتون خالی خوش گذشت ..

یه خورده اونجا عکاسی اینا کردم که توی پست بعدیم که احتمالا فرداست میزارمش!

از رشته ی تجربی متنفر شدم!!! قبلا میخواستم برم تجربی ولی الان میگم عمرا!

فکر کنم استعدادم توی ریاضی بهتر از تجربی باشه :|

ولی در کل فکر میکنم سال بعد برم هنرستان !! ولی کلا توی انتخاب رشته

موندم!! بین گرافیک و معماری و کامپیوتر!

توی نظر سنجی وبم شرکت کنین!

توی شمال همش مزاحم تلفنی میشدیم!! زنگ زدیم یارو میگیم شما برنده ی

یک دستگاه خودرو شدید برای دریافت آن به سایت شتر در خواب

بیند پنبه دانه مراجعه فرمایید.

زنگ زدیم یه یاروی دیگه میگیم از بیمارستان میلاد تماس میگیرم

شماره ی شما در کیف یه خانمی پیدا شده که الان بیمارستانن.

یارو هم جواب داد بیمارستان میلاد کجا بود! خخخ راستم میگه از کی تا حالا

بیمارستان میلاد با موبایل زنگ زده ؟

به بقیه هم زنگ میزدیم میگفتیم : ببینم خوشحالی زندگی یکیو به هم زدی؟

خواهر من الان روی تخت بیمارستانه! به خاطر توی احمق خودکشی کرده!

خلاصه ... همش از این حرفا میزدیم!

کلا توی این 3 روز مسافرتمون به هزار تا شماره زنگ زدیم!! حالا اونموقع

هیچ کس بر نمی داشت یا خاموش بودن یا پاسخگو نبودن ،

حالا از دیشب که برگشتم ، همشون دارن یا زنگ میزنن یا اس میدن :

زنگ زده بودی؟

دیشب توی راه برگشت ، من و سحر اُسکل کیمیا ، شکیبا و یاسمن شده بودیم!!

من و سحر کنار هم نشسته بودیم در حال مزاحم تلفنی و این چیزا .

شکیبا و یاسمن هم به ما اس میدادن ( ما شمارشونو نداشتیم )

خودشونو به عنوان کسایی که ما میشناسیم معرفی کردن و حسابی

سکتمون دادن آخرش من یهو گوشیو از شکیبا گرفتم دیدم اینه!!

حیف 2 تومن شارژی که صرف اس ام اس دادن به اینا شد !

مثلا رفتیم شماره ی شکیبا رو ( اونموقع اس داده بود که یه پسریه به اسم سامان)

سیو کرده بودیم که توی لاین پیداش کنیم ، دیدیم عکس کاورش شکیباست!!

بعد شکیبا هم خونسرد داشت میخندید! ما هم با دهن باز میگفتیم:

یا علی عکس شکیبا پخش شد!!

و یه چند مورد خصوصیه دیگه اتفاق افتاد که فقط به خودم مربوطه !

من و یاسمن توی اتوبوس همش ام وی های کره ای نگاه میکردیم ،

یه چند نفر هستن توی مدرسمون واقعا ازشون متنفرم!!! خیلی پرروئن!

من و یاسمن آروم داریم ام وی کره ای نگاه میکنیم اینا غر میزنن که

بسه دیگه حالمون بهم خورد!! یا چمیدونم دیگه بچه ی 5 ساله هم از اینا

نمی بینه!! نمیدونم واقعا چ ربطی داشت!! ما که کارتون نمیدیدیم!!

اصلا اونا اگه حالشون بهم خورد از دیدن اینا خودشون نگاه نکنن ..

به ما چه واقعا!! اه اه ... مسخره های پررو !

راستی بچه ها محرمو بهتون تسلیت میگم!!!

میخوام داستان بنویسم!!

+ توی کامنتا بگین رشتتون چیه یا میخواین چی بخونین؟

+ بگین که میخواین چ کاره بشین؟

+ حتما توی نظر سنجی شرکت کنین ، واسم مهمه!

BYE





نـظـرآﮮ کـاوایـﮯ:) به پست ثابت نظر بده ( اولین پست )
دستـكـآرﮮ:) چهارشنبه 14 آبان 1393 06:47 ب.ظ

ωel¢oʍe

سه شنبه 18 شهریور 1393 02:35 ب.ظ

دُخمـل کـاوایـﮯ ـ:) Kiʍ ʝiŋɑ
مـوضـوع آپ:) My Arts ، Diaries ، My Songs ، My Stories ، Favourite Images ، Favourite Songs ، Favourite Videos ، Downloads ، Other Posts ،




かわいい のデコメ絵文字 بـــﮧ دنـیاﮮ ڪیـم جینـا خــوش اومــدﮮ かわいい のデコメ絵文字

پســـتایـﮯ کـﮧ میزارم :

داسـتانام ، خـاطراتــم ، مطالبـﮯ ڪه دوسـت دارم و.. هست

مـی تونـﮯ موضـوعات وبـلاگم رو در منـوﮮ سمـت چپ وبـلاگم مشـاهده کنـﮯ

تبــادل لینـک با هـر وبی ڪـه رسمـی نباشه و جـنبـﮧ ﮮ تبلیغـاتی نداشته باشه میڪـنم

دوســـت دارم که بهـم نظر بدین ( نظر جبـرانـﮯ و تڪــراری ممنـوع )

درخـواست ساخـت قالب و .. نـداریم ، سوال هـم نپرس مـثلا چجـورﮮ اینڪـارو کردی

゜*はーと*゜ のデコメ絵文字 نظـرات توهـینی برای بـار اول اخطـار داده میشـه ، اگـه توﮮ نظـر دوم رعـایت نکرد ゜*はーと*゜ のデコメ絵文字

دیگـﮧ نظرای بعـدیش رو حـتـﮯ اگه توهـینـﮯ نباشـﮧ تائیـد نمی ڪـــنم

براﮮ خـوندن بیـوگرافیــم اینجــا کلیک کـن

مـن در شبـڪـﮧ هـای اجـتماعــﮯ :

 



برگشتم به نت !

یه سری تغییرات به وبم دادم


...


آیـدیم توی لـاین رو اگـﮧ میخـواین تو نظـرات بهـم بگـین



使える * のデコメ絵文字 ڪپــﮯ با ذکـر منبـع ، امیـدوارم بهـتون خـوش بگـذره ، بـآی 使える * のデコメ絵文字




نـظـرآﮮ کـاوایـﮯ:) نظرات
دستـكـآرﮮ:) شنبه 3 آبان 1393 08:44 ب.ظ